X
تبلیغات
عاشقانه های من
عاشقانه های من
مریمم برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است 

حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!

حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه

اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!

خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!

برمیگردم چـون

دلـتنـگـت مــی شــوم!!!

http://www.kocholo.org/img/images/a8zcu81mcbycfd6v05xb.jpg


[ دوشنبه 21 مرداد1392 ] [ 22:12 ] [ sasha ] [ ]

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

بعضی‌ وقتا باید بذاری آدما همینطوری برن ،

نه برای اینکه اونا واسه تو با ارزش نیستن .نه !

بلکه برای اینکه تو دیگه برای اونا با ارزش نیستی‌!!!!

[ دوشنبه 21 مرداد1392 ] [ 22:1 ] [ sasha ] [ ]

یک لحظه کنار من توقف کردی 
یک عمر دل مرا تصرف کردی

 من اسب و سپر داشتم و تیغ و زره

 اما تو فقط سیب .. تعارف کردی 


[ یکشنبه 13 مرداد1392 ] [ 19:39 ] [ sasha ] [ ]
امروز یکی از قشنگترین روزای زندگیم بود

بالاخره بعد از سه سال و چند ماه جدایی بهم رسیدیم

روز آرومی بود یه روز بهاری و زیبا

صبح که از خواب پاشدم گیج بودم نمیدونستم چکار باید بکنم

رفتم صبحونه مطابق جمعه ها عدسی داشتیم بازم جای مریمم رو خالی کردم تا میتونسم خوردم بعد به ماهیا غذا دادم و مشغول شیو کردن صورتم شدم همونجور که عشقم گفته بود.

بعد سما زنگ زد گفت برقمون رفته درب پارکینگ باز نمیشه ما بیایم گفتم اشکال نداره عجله نکنید و بعد مسج داد که برق اومد ما 30 مین دیگه اونجاییم.

سما اینا ساعت 12/30 رسیدن حسنا مطابق معمول دوید تو بغل من ، منم دوتا بوس خوشمزه از لپاش گرفتمو دادمش به فهیم.

ساعت1 با سما رفتیم گل فروشی سفارش سبد گل رو دادیم برای ساعت 4 و برگشتیم من رفتم دستور خرید مامان رو خریدم و برگشتم.

نهار خوردیم در حالی که بقیه استراحت میکردن من لباسام رو حاضر میکردم و به خودم میرسیدم راستی اینم بگم سما دو جین لباس اورده بود انگار اومده عروسی! گفت شما بگید چی بپوشم!

بعد از مرتب کردن لباسا رفتم دوش ، دوش حسابی حالمو جا آورد و سرحالم کرد.

وقتی اومدم بیرون ساعت یک ربع به چهار بود بدو بدو لباسام رو پوشیدم و به بقیه که تقریبا حاضر بودن گفتم عجله کنید من تو ماشین منتظرم . هر کی میدیدی داشت به خودش میرسید!

رفتم تو ماشین کولر رو روشن کردم که گلا تا خونه مریم اینا پژمرده نشن و بعد از اومدن بقیه رفتیم به سمت گل فروشی  و سبد گل رو از گل فروشی رگال(بهترین گل فروشی محل) گرفتیم خیلی بزرگ بود البته به نظر من تو نگاه اول اینطور رسید.

قلم خش گیر ماشین

بعد از گل ،شیرینی فروشی ضیافت مقصدمون بود. رفتیم شیرینی فروشی ولی شیرینی تر نداشت برگشتم تو ماشین گفتم شیرینی تر نداره مامان گفت اشکال نداره شیرینی خشک بگیر شیرینیاش تازس در عوض.

برگشتمو سفارش دو کیلو شیرینی خشک دادم و بعد از اماده شدن گرفتم و برگشتم سمت ماشین بعد از یه میس و یک مسج  به مریم برای هماهنگی شیرینی رو دادم دست مامان و راه افتادیم.

نمیدونم دقیقا چه ساعتی بود رسیدیم ولی خیلی راحت رسیدیم ترافیکی نبود چون امروز تازه بزرگراه امام علی افتتاح شده بود و خلوت بود.

قلم خش گیر ماشین

مراسم با خیر و خوشی تموم شد مریمم دیگه مال خودم شد کسی که 3 سال پیش به عشقش نوشتن این وبلاگ رو با شعر ((این کلبه)) در مورخ 89/2/17 شروع کردم و این وبلاگ بارها مارو به هم برگردوند با اشکها و لبخندها برای کسی مینوشتم که بودنش بهار و نبودنش  خزان سرد زندگیم بوده و هست.

این روزها واقعا خوشحالم و به آرامشی که انتظارش رو داشتم رسیدم در کنار کسی که دوسش دارم از ته قلبم و به عشق اون زندم.

بعد از برگشتن از خونه ی مریم اینا وارد اتوبان امام علی شدیم وخیلی راحت به آزادگان رسیدیم تو راه حسنا از ماشین ما واسه باباش و مامانش دست تکون میداد سما هم یه دستمال کاغذی از ماشینشون اورده بود بیرون و مثلا خوشحالی میکرد که باعث خندیدن ما شد. تا رسیدیم به امامزاده علی اکبر و مامان گفت بریم زیارت نگه داشتم همه پیاده شدیم رفتیم زیارت امامزاده ی با صفایی بود.

از خدا تشکر کردم به خاطر همه ی مهربونیاش و معذرت خواستم به خاطر اشتباهاتم و زود قضاوت کردن هام.

بعد راه افتادیم به سمت خونه وقتی رسیدیم کنار پارک سما اینا گفتن ما دیگه میریم علیرضا دیرش میشه و اونا خداحافظی کردن رفتن البته با گریه ی حسنا که دوست داشت پیش من بمونه. بعد از رفتن اونها ما هم رفتیم به سمت خونه.

قلم خش گیر ماشین

به هر حال تاریخ92/3/3 رو هیچ وقت فراموش نمیکنم، روزی که نیمه گمشدم مال خودم شد از خدا میخوام تو دلم عشقی بذاره که مریمم رو هر روز بیشتر از دیروز دوست داشته باشم.

قلم خش گیر ماشین


[ جمعه 3 خرداد1392 ] [ 22:46 ] [ sasha ] [ ]

من خواستم که یار تو باشم خدا نخواست
هر لحظه در کنار تو باشم خدا نخواست
می خواستم بهانه ی آرامشت شوم
هر روز بی قرار تو باشم خدا نخواست
خورشید دست های مرا خوب حس کنی
یک عمر بهار تو باشم خدا نخواست
حتی مرا اگر که نخواهی کنار خود
آواره ی دیار تو باشم خدا نخواست
هر شب برای بوسه زدن بر لب تو
شب گرد کوچه سار تو باشم خدا نخواست
گفتم کنار جاده بمانم که بعد تو
تندیس انتظار تو باشم خدا نخواست

 

[ جمعه 27 اردیبهشت1392 ] [ 22:40 ] [ sasha ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مریم عزیزم
تویـــی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند
در کویر قلبــــم از تـو برای تـو می نویسم
ای کاش در طلــــوع چشمان تو زندگی می کردم
تا مثل باران هر صبح برایت شعری مـــی سرودم